![]() |
![]() |
|
|
بيمارى رسول خدا در روزهاى آخر عمرش شدّت يافت.
فاطمه(عليها السلام) در کنار بستر پيامبر، چهره نورانى و ملکوتى پدر را مينگريست که از شدّت تب عرق مي ريخت. فاطمه در حالى که به پدر نگاه ميکرد به گريه افتاد، پيامبر نتوانست ناآرامى دخترش را تحمّل کند، در گوش او سخنى گفت که فاطمه آرام شد و لبخند زد. لبخند زهرا(عليها السلام) در آن حال شگفت آور بود. از او سؤال کردند که رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)چه رازى را به او فرمود؟ پاسخ داد: تا پدرم زنده است رازش را فاش نمي کنم. پس از رحلت پيامبراکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) راز آشکار شد. فاطمه گفت: پدرم به من فرمود: تو نخستين کس از اهل بيت من هستى که به من ملحق ميشوى، و از اين رو شاد شدم
عشق يعني خلوت عاشق به شب، جانماز نيمه باز
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 14:2 توسط رهگذر |
|
|
آیا هنوز هم باید نوشت؟
آیا آسمان امروز همان بی پایان دیروز است؟ آیا ابرهای امروز همان مرحمت دیروز را دارند یا اینکه خشمی پنهان را در بر می کشند و طوفانی سهمناک در بر دارند؟ آیا خورشید همان پرتوافشان بخشنده است یا گوی آتشینی که اندیشه ها و روح ها را خاکستری می کند؟ طومار افکارم را بسته و خسته ام. و فقط خسته ام. آنگاه که زئوس تیری بر کمان یقین گذاشت و سوی زوبینش سوی سنگپاره درونمان را نشانه رفت کاش سپرهای اطرافمان نبودند و آنچه را که می باید در می یافتیم و صد افسوس که به ناحق امانمان دادند. و تو ای آفریدگار. از کدامین داستان به تو شکوه باید کرد ؟ و از کدامین زخم باید التیام از تو جست؟ جای تیرهایی که بر سینه افکارمان نشانده اند و یا زخم شمشیرهایی که به زبانها جاری کرده اند؟ از همه به تو و از تو به خودت گله آوردیم . خود ببین چه شد ...
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم که می دیدم یکی لخت وعریان ولرزان ، دیگری پوشیده از صد جامه رنگین زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم نه طاعت می پذیرفتم نه گوش از بهر استغفار این بیدادگر ها تیز کرده پاره پاره در کف زاهد نمایان سبحه صد دانه می کردم عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان هزاران لیلی نازآفرین را کو به کو آواره و دیوانه می کردم عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم بگرد شمع دل عشاق سرگردان
سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه می کردم عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم به عرش کبریایی با همه صبر خدایی تا که می دیدم عزیز نا بجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد گردش این چرخ را
وارنه بی صبرانه میکردم عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم که می دیدم مشوش عارف و عامی ، زبرق فتنه این علم عالم سوز مردم کش بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری در این دنیای پر افسانه می کردم عجب صبری خدا دارد چرا من جای او باشم همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشت کاری های این مخلوق را دارد
وگرنه من جای او چو بودم یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم عجب صبری خدا دارد ، عجب صبری خدا دارد |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 15:51 توسط رهگذر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
°•.ஐ.ஐ.•°هو°•.ஐ.ஐ.•°
الهی قلبی محجوب و نفسی معیوب و عقلی مغلوب و هوایی غالب ، طاعتی قلیل و معصیتی کثیر و لسانی مقر به الذنوب ... یا ستار العیوب و یا كاشف الكروب و یا غفار الذنوب °•.ஐ.ஐ.•°هو°•.ஐ.ஐ.•° يا رب دل پاک و جان آگاهم ده آه شب و گريه سحرگاهم ده در راه خود اول ز خودم بيخود کن بيخود چو شدم ز خود به خود راهم ده °•.ஐ.ஐ.•°هو°•.ஐ.ஐ.•° ما در دو جهان غير خدا يار نداريم جز ياد خدا هيچ دگر کار نداريم ما مست سبویيم ز ميخانه ی توحيد حاجت به مي و خانه خمار نداريم در روي زمين چون دل ما گنج معانيست دينار چه باشد غم دينار نداريم ما شاخ درختيم پر از ميوه توحيد هر ره گذري سنگ زند آه نداريم گر يار وفا دار نداريم چه اندوه ما يار بجز حضرت غفار نداريم بشنو ز دل زنده شمس الحق تبريز از دوست بجز وعده ديدار نداريم °•.ஐ.ஐ.•°هو°•.ஐ.ஐ.•° روزها فکر من اینست و همه شب سخنم که چرا غافل از احوال دل خویشتنم مانده ام سخت عجب که از چه سبب ساخت مرا یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم کیستم چیستم اینجا به چه کار امده ام از کجا امده ام امدنم بهر چه بود به کجا میروم اخر ننمایی وطنم نه به خود امده ام اینجا که به خود باز روم انکه اورد مرا باز برد بر وطنم مرغ باغ ملکوتم نیم از جنس خاک چند روزی قفسی ساخته ام از بدنم ای خوشا ان روز که پرواز کنم تا بر دوست به هوای سر کویش پرو بالی بزنم °•.ஐ.ஐ.•°هو°•.ஐ.ஐ.•° آنها که به سر در طلب کعبه دویدند چون عاقبت الامر به مقصود رسیدند رفتند... رفتند در آن خانه که بینند خدا را بسیار بجستند خدا را و ندیدند چون معتکف خانه شدند از سر تکلیف ناگاه خطابی هم از آن خانه شنیدند کی خانه پرستان چه پرستید گل و سنگ آن خانه پرستید که پاکان طلبیدند... °•.ஐ.ஐ.•°هو°•.ஐ.ஐ.•° به روز مرگ چو تابوت من روان باشد گمان مبر که مرا درد این جهان باشد برای من مگری و مگو دریغ دریغ به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد جنازهام چو ببینی مگو فراق فراق مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد مرا به گور سپاری مگو وداع وداع که گور پرده جمعیت |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 |
|
RSS
|