تبليغاتX
ماه یکتای من
بيمارى رسول خدا در روزهاى آخر عمرش شدّت يافت.
فاطمه(عليها السلام) در کنار بستر پيامبر، چهره نورانى و ملکوتى پدر را مينگريست که از شدّت تب عرق مي ريخت.
فاطمه در حالى که به پدر نگاه ميکرد به گريه افتاد، پيامبر نتوانست ناآرامى دخترش را تحمّل کند، در گوش او سخنى گفت که فاطمه آرام شد و لبخند زد.
لبخند زهرا(عليها السلام) در آن حال شگفت آور بود.
از او سؤال کردند که رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)چه رازى را به او فرمود؟ پاسخ داد: تا پدرم زنده است رازش را فاش نمي کنم.
پس از رحلت پيامبراکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) راز آشکار شد.
فاطمه گفت: پدرم به من فرمود: تو نخستين کس از اهل بيت من هستى که به من ملحق ميشوى، و از اين رو شاد شدم

 

عشق يعني خلوت عاشق به شب، جانماز نيمه باز

عشق يعني لحظه ي تكبير روح، جسم خاكي غرق در احرام نور

عشق يعني اشك توبه در قنوت، خواندنش با نام غفارالذنوب

عشق يعني چشمها هم در ركوع، شرمگين از نام ستارالعيوب

عشق يعني سر سجود و دل سجود، ذكر يارب يارب از عمق وجود

عشق يعني لحظه ي ناب دعا، التماس ديدن رخسار يار!
عشق یعنی دل سپردن در الست

از می وصل الهی مست مست

عشق یعنی ذکر ناموس خدا

یا علی گفتن به زیر دست و پا

عشق یعنی جلوه صبر خدا

شرم ایوب نبی از مرتضی

عشق بر دلها شهادت می دهد

عشق بر غمها حلاوت می دهد

عشق بر دلداده فرمان می دهد

عاشق جان داده را جان می دهد

عشق باعث شد که دل سامان گرفت

پشت درب خانه زهرا جان گرفت

عشق یعنی صحبت بی واهمه

عشق یعنی انقلاب فاطمه

عشق یعنی عشق ناب فاطمه

بیت الاحزان خراب فاطمه

عشق یعنی صحبت بی واهمه

حیدر در بند پیش فاطمه

آنکه خود مرد دلیر جنگ بود

دستگیر فرقه ای صدرنگ بود

عشق یعنی عاشقی در تار و پود

گردش دستاس با دست کبود

عشق یعنی گریه های حیدری

دختری دنبال نعش مادری

عشق یعنی قلب چون آیینه ای

جای میخ در به روی سینه ای

عشق یعنی انتظار منتظر

سینه ای مجروح از مسمار در

عشق یعنی طاعت جان آفرین

رد خون سینه بر روی زمین

عشق یعنی غصه و دلواپسی عشق یعنی بی کسی در بی کسی

عشق یعنی از بدی عاری شدن اشک از چشم دل جاری شدن

عشق یعنی نفس خود راهی کنی راه دشوار جنون را طی کنی

عشق یعنی سر فدای راه دوست عشق یعنی هرچه داری مال اوست

عشق يعني لايق مردن شدن
عشق يعني با خدا هم دم شدن
عشق يعني جام لبريز از شراب
عشق يعني تشنگي يعني سراب
عشق يعني خواستن و له له زدن
عشق يعني سوختن و پر پر زدن
عشق يعني سال هاي عمر سخت
عشق يعني زهر شيرين ، بخت تلخ
عشق يعني با " خدا يا " ساختن
عشق يعني چون هميشه باختن
عشق يعني حسرت شب هاي گرم
عشق يعني ياد يک روياي نرم
عشق يعني يک بيابان خاطره
عشق يعني چهار ديوار بدون پنجره

عشق یـعـنی شـادی و ســـرزندگی
عشق یــعنی مـنـتـهـای بـنــدگی
عشق یـعنی سـوخـتـن ،افــروخـتن
شـیـــوه دریــا دلان آمــوخــتــن
عشق یـعنی سـوزش پـــروانه هـا
شورش دل ،خون سرخ لاله ها
عشق یـعنی صـوت بـلبـل در بهـار
خــنــده گـُل بــر فــراز شـاخسار
عشق یـعـنی وامـق و عَـذرا شـدن
بهــر صــید دُر سوی در یا شدن
عشـق یـعـنی زنــدگــی را سـاختن
دل بـه مـعــبــود گــرامــی باختن
عشـق یــعــنی در ره او ســربــدار
عشق یـعنی لـحظه های بی قرار
عشق یـعـنـی بــیــسـتون را تاختن
چهــره زیـبـای شـیـریـن ساختن
عشق یعنی همچو مجنون سوختن
راه و رســم عـــاشــقــی آموختن
عشـق یـعـنی یــوسف کنعان شـدن
از زلــیــخا های دون پنهان شدن
عشق یـعـنی جــاودانــی و غــرور
درس مـهــرو عاطفه کردن مرور


به قلمه محمد جاويد
__________________
عشق يعنی راه رفتن تا سحر/
عشق يعنی گريه های بی ثمر/
عشق يعنی لحظه های بی کسی/
عشق يعنی دوری و دلواپسی/
عشق يعنی دوری از زيباترين/
غربت مطلق به روی اين زمين/
عشق يعنی دستهای باز تو/
عشق يعنی با تو در پرواز تو/
عشق يعنی يک دل تنگ و غريب/
عشق يعنی دختری پاک و نجيب/
عشق يعنی چشمهای مست او/
نامه هايم در فشار دست او/
عشق يعنی شعرهای سوخته/
عشق يعنی شمع نا افروخته/
عشق يعنی تا ابد در راه او/
تا هميشه يک جهان گمراه او/
عشق يعنی دردهای بی شمار/
عشق يعنی عاشق و فصل بهار/
عشق يعنی خسته ام از بی کسی/
کی به داد اين دل من می رسی؟/
عشق یعنی سین و آ همراه ناز/
عشق یعنی سوی کوی او نماز/
عشق یعنی نامه های بی جواب/
دیدن و بوئیدن او حین خواب/
عشق يعنی سادگی يعنی امير/
او ميايد زنده می مانی نمير!/
__________________
عشق يعنی با پرستو پر زدن
عشق يعنی آب بر آذر زدن
عشق يعنی همچواحسان پا به راه
عشق يعنی همچو يوسف قعر چاه
عشق يعنی بيستون کندن به دست
عشق يعنی زاهد اما بُـت پرست
عشق يعنی همچو من شيدا شدن
عشق يعنی قطره و دريا شدن
عشق يعنی يک شقايق غرق خون
عشق يعنی درد و محنت در درون
عشق يعنی يک تبلور يک سرود
عشق يعنی يک سلام و يک درود
__________________
عشق یعنی لحظه دلواپسی
درفراقش سوختن از بی کسی
عشق یعنی دیده ها گریان شدن
با حضورش خنده بر لب واشدن
عشق یعنی تازیانه بربدن
لاله های تشنه بی غسل و کفن
عشق یعنی تشنگی نزدیک آب
با وجود می گذشتن از شراب
عشق یعنی ناله های حیدری
عشق یعنی فاطمه یعنی علی
عشق یعنی عطر یاس منتظر
مانده تا امروز بر مسماردر
عشق یعنی سالها در انتظار
درغروب جمعه دلها بی قرار
عشق یعنی جمعه یعنی عاشقی
سیدی از نسل یاس نسل علی
__________________
عشق یعنی چادری با بوی یاس/ عشق یعنی طاقت پهلوی یاس

عشق یعنی آتش افروخته /عشق یعنی درب نیمه سوخته

عشق یعنی چشم گریان فدک /عشق یعنی مرگ صدها قاصدک

عشق یعنی درد دل با گوش چاه/ عشق یعنی اشک و نخلستان و ماه

عشق یعنی غربت هجران گل/ تیر باران تن بی جان گل

عشق یعنی خیمه‌هایی بی عمود/ عشق یعنی صورت سرخ و کبود

ععشق یعنی هر نفس ذکر خدا/ پیچش عطر نیایش در فضا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 14:2  توسط رهگذر | 
آیا هنوز هم باید نوشت؟

آیا آسمان امروز همان بی پایان دیروز است؟

آیا ابرهای امروز همان مرحمت دیروز را دارند یا اینکه خشمی پنهان را در بر می کشند و طوفانی سهمناک در بر دارند؟

آیا خورشید همان پرتوافشان بخشنده است یا گوی آتشینی که اندیشه ها و روح ها را خاکستری می کند؟

طومار افکارم را بسته و خسته ام. و فقط خسته ام.

آنگاه که زئوس تیری بر کمان یقین گذاشت و سوی زوبینش سوی سنگپاره درونمان را نشانه رفت کاش سپرهای اطرافمان نبودند و آنچه را که می باید در می یافتیم و صد افسوس که به ناحق امانمان دادند.

و تو ای آفریدگار. از کدامین داستان به تو شکوه باید کرد ؟ و از کدامین زخم باید التیام از تو جست؟ جای تیرهایی که بر سینه افکارمان نشانده اند و یا زخم شمشیرهایی که به زبانها جاری کرده اند؟

از همه به تو و از تو به خودت گله آوردیم . خود ببین چه شد ...

 

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

که می دیدم یکی لخت وعریان ولرزان ، دیگری پوشیده از صد جامه رنگین

زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

نه طاعت می پذیرفتم

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگر ها تیز کرده

پاره پاره در کف زاهد نمایان

سبحه صد دانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان

هزاران لیلی نازآفرین را کو به کو

آواره و دیوانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم
 
 بگرد شمع دل عشاق سرگردان

سراپای وجود بی وفا معشوق را

پروانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

به عرش کبریایی با همه صبر خدایی

تا که می دیدم عزیز نا بجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد
 
گردش این چرخ را

وارنه بی صبرانه میکردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

که می دیدم مشوش عارف و عامی ، زبرق فتنه این علم عالم سوز مردم کش

بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری

در این دنیای پر افسانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

چرا من جای او باشم

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشت کاری های این
مخلوق را دارد

وگرنه من جای او چو بودم

یک نفس کی عادلانه سازشی

با جاهل و فرزانه می کردم

عجب صبری خدا دارد ، عجب صبری خدا دارد
+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 15:51  توسط رهگذر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
°•.ஐ.ஐ.•°هو°•.ஐ.ஐ.•°
الهی قلبی محجوب و نفسی معیوب و عقلی مغلوب و هوایی غالب ، طاعتی قلیل و معصیتی کثیر و لسانی مقر به الذنوب ... یا ستار العیوب و یا كاشف الكروب و یا غفار الذنوب
°•.ஐ.ஐ.•°هو°•.ஐ.ஐ.•°
يا رب دل‌ پاک و جان آگاهم ده
آه شب و گريه سحرگاهم ده
در راه خود اول ز خودم بيخود کن
بيخود چو شدم ز خود به خود راهم ده
°•.ஐ.ஐ.•°هو°•.ஐ.ஐ.•°
ما در دو جهان غير خدا يار نداريم
جز ياد خدا هيچ دگر کار نداريم
ما مست سبویيم ز ميخانه ی توحيد
حاجت به مي و خانه خمار نداريم
در روي زمين چون دل ما گنج معانيست
دينار چه باشد غم دينار نداريم
ما شاخ درختيم پر از ميوه توحيد
هر ره گذري سنگ زند آه نداريم
گر يار وفا دار نداريم چه اندوه
ما يار بجز حضرت غفار نداريم
بشنو ز دل زنده شمس الحق تبريز
از دوست بجز وعده ديدار نداريم
°•.ஐ.ஐ.•°هو°•.ஐ.ஐ.•°
روزها فکر من اینست و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
مانده ام سخت عجب که از چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم
کیستم چیستم اینجا به چه کار امده ام
از کجا امده ام امدنم بهر چه بود
به کجا میروم اخر ننمایی وطنم
نه به خود امده ام اینجا که به خود باز روم
انکه اورد مرا باز برد بر وطنم
مرغ باغ ملکوتم نیم از جنس خاک
چند روزی قفسی ساخته ام از بدنم
ای خوشا ان روز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش پرو بالی بزنم
°•.ஐ.ஐ.•°هو°•.ஐ.ஐ.•°
آنها که به سر در طلب کعبه دویدند
چون عاقبت الامر به مقصود رسیدند
رفتند...
رفتند در آن خانه که بینند خدا را
بسیار بجستند خدا را و ندیدند
چون معتکف خانه شدند از سر تکلیف
ناگاه خطابی هم از آن خانه شنیدند
کی خانه پرستان چه پرستید گل و سنگ
آن خانه پرستید که پاکان طلبیدند...
°•.ஐ.ஐ.•°هو°•.ஐ.ஐ.•°
به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
برای من مگری و مگو دریغ دریغ
به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد
جنازه‌ام چو ببینی مگو فراق فراق
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
مرا به گور سپاری مگو وداع وداع
که گور پرده جمعیت

نوشته های پیشین
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM