![]() |
![]() |
|
|
بيمارى رسول خدا در روزهاى آخر عمرش شدّت يافت.
فاطمه(عليها السلام) در کنار بستر پيامبر، چهره نورانى و ملکوتى پدر را مينگريست که از شدّت تب عرق مي ريخت. فاطمه در حالى که به پدر نگاه ميکرد به گريه افتاد، پيامبر نتوانست ناآرامى دخترش را تحمّل کند، در گوش او سخنى گفت که فاطمه آرام شد و لبخند زد. لبخند زهرا(عليها السلام) در آن حال شگفت آور بود. از او سؤال کردند که رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)چه رازى را به او فرمود؟ پاسخ داد: تا پدرم زنده است رازش را فاش نمي کنم. پس از رحلت پيامبراکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) راز آشکار شد. فاطمه گفت: پدرم به من فرمود: تو نخستين کس از اهل بيت من هستى که به من ملحق ميشوى، و از اين رو شاد شدم
عشق يعني خلوت عاشق به شب، جانماز نيمه باز
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 14:2 توسط رهگذر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
°•.ஐ.ஐ.•°هو°•.ஐ.ஐ.•°
الهی قلبی محجوب و نفسی معیوب و عقلی مغلوب و هوایی غالب ، طاعتی قلیل و معصیتی کثیر و لسانی مقر به الذنوب ... یا ستار العیوب و یا كاشف الكروب و یا غفار الذنوب °•.ஐ.ஐ.•°هو°•.ஐ.ஐ.•° يا رب دل پاک و جان آگاهم ده آه شب و گريه سحرگاهم ده در راه خود اول ز خودم بيخود کن بيخود چو شدم ز خود به خود راهم ده °•.ஐ.ஐ.•°هو°•.ஐ.ஐ.•° ما در دو جهان غير خدا يار نداريم جز ياد خدا هيچ دگر کار نداريم ما مست سبویيم ز ميخانه ی توحيد حاجت به مي و خانه خمار نداريم در روي زمين چون دل ما گنج معانيست دينار چه باشد غم دينار نداريم ما شاخ درختيم پر از ميوه توحيد هر ره گذري سنگ زند آه نداريم گر يار وفا دار نداريم چه اندوه ما يار بجز حضرت غفار نداريم بشنو ز دل زنده شمس الحق تبريز از دوست بجز وعده ديدار نداريم °•.ஐ.ஐ.•°هو°•.ஐ.ஐ.•° روزها فکر من اینست و همه شب سخنم که چرا غافل از احوال دل خویشتنم مانده ام سخت عجب که از چه سبب ساخت مرا یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم کیستم چیستم اینجا به چه کار امده ام از کجا امده ام امدنم بهر چه بود به کجا میروم اخر ننمایی وطنم نه به خود امده ام اینجا که به خود باز روم انکه اورد مرا باز برد بر وطنم مرغ باغ ملکوتم نیم از جنس خاک چند روزی قفسی ساخته ام از بدنم ای خوشا ان روز که پرواز کنم تا بر دوست به هوای سر کویش پرو بالی بزنم °•.ஐ.ஐ.•°هو°•.ஐ.ஐ.•° آنها که به سر در طلب کعبه دویدند چون عاقبت الامر به مقصود رسیدند رفتند... رفتند در آن خانه که بینند خدا را بسیار بجستند خدا را و ندیدند چون معتکف خانه شدند از سر تکلیف ناگاه خطابی هم از آن خانه شنیدند کی خانه پرستان چه پرستید گل و سنگ آن خانه پرستید که پاکان طلبیدند... °•.ஐ.ஐ.•°هو°•.ஐ.ஐ.•° به روز مرگ چو تابوت من روان باشد گمان مبر که مرا درد این جهان باشد برای من مگری و مگو دریغ دریغ به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد جنازهام چو ببینی مگو فراق فراق مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد مرا به گور سپاری مگو وداع وداع که گور پرده جمعیت |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 |
|
RSS
|